مولای من !

نگاههایم به راه مانده و هیچ چیزی برایم نمانده تا چشمان خیسم را بدرقه امیدش کنم پلکهایم سنگینی می کند و تاب باز ماندن ندارد چشمانم نمناک مانده و خشکی به خود نمی بیند.

اما تعجبم از این است که نم اشکهایم که چرا کویر خالی چشمانم را سیراب نمی کند.

مولای من !

برهوت چشمانم خیره به قاب عکسی خالی مانده است قاب عکسی که هزاران عکس ناشناس درخود می بیند و آنها را نمی شناسد نگاهم به قابی مانده که چهارچوبش در حصار موریانه هایی مانده که از سر گرسنگی دل به قاب عکسی خالی خوش کردند.

مولای من !

دستهایم عجیب خالی است و نگاههایم منتظر ، منتظر یک جرقه و یا آذرخش ،فرقی نمی کند همین که مرا به خود آورد کافی است

مولا جان !

نگاهم بس طولانی شده و منتظر یک پلک زدنی است تا دوباره راه را بیابد و قدم در وادی سرگردانی نگذارد، نگاهم منتظر یک لبخندی است تا در آن مهرباتی را به نظاره بنشیند نه لبخندی با طمع دنیا و ...

مولایم !

دستهایم خالی و لرزان است گویی دیگر هیچ نایی برای ماندن و برداشتن سنگهای در مسیر راه را ندارد

وای خدای من !!!

چه طولانی است راه زندگی و چه فراز و نشیبی دارد این دنیا !

نمی دانم چرا نگاهم به دستهایم خیره مانده شاید این بار انتظار از دستهای ناتوانم را دارد .

مولایم ! مرا شرمنده نگاهم مکن که دستهایم عجیب خالی است و منتظر یک دست مهربان است تا صمیمانه امید را درآن بفشارد .

دستهایم را به سوی تو دراز کردم آقا جان ! وای بر من اگر دست رد بر سینه ام بزنی که اگر این بار نوبت قلب مجروحم برسد هیچ حرفی برای گفتن نخواهد ماند

هیچ ...

به امید ظهور نگاهت

به امید لبخند نگاهت

به امید ظهور پر برکتت در جمعه ای نزدیک ...

یا مهدی