خدایا توکل بر خودت...

خدايا، حکمت قدم هايي را که برايم بر مي داري بر من آشکار کن،


تا درهايي را که به سويم مي گشايي، ندانسته نبندم

و درهايي که به رويم مي بندي ، به اصرار نگشايم

یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء


تا سنگِ صبورِ این دل در به دری

   از حالِ منِ شکسته دل، با خبری

        آهسته بیا ،دلم نفهمد که توئی

           حالا که تو از کوچه ی ما می گذرد..

درود بر تو چمران



خدایا خسته و وامانده‌ام، دیگر رمقی ندارم، صبر و حوصله‌ام پایان یافته، زندگی در نظرم سخت و ملالت بار است؛ می‌خواهم از همه فرار کنم. می‌خواهم به کنج عزلت بگریزم.
آه دلم گرفته.
زیر بار فشار خرد شده‌‌ام.
خدایا به سوی تو می‌آیم و از تو کمک می‌خواهم، جز تو دادرس و پناه‌گاهی ندارم. بگذار فقط تو بدانی، فقط تو از ضمیر من آگاه باشی. اشک دیدگان خود را به تو تسلیم می‌کنم.
خدایا کمکم کن.ماه هاست که کمتر سوی تو آمده ام.بیشتر وقتم صرف دیگران شده.
خدایا عفوم کن.از علم و دانش، کار و کوشش، دنیا و مافیها،معلم و مدرسه،زمین و آسمان،و البته دوستان؛ خسته و سیر شده‌ام.
خدایا خوش دارم مدتی در گوشه خلوتی فقط با تو بگذرانم. فقط اشک بریزم، فقط ناله کنم و فشارها و عقده‌های درونی‌ام را فقط به تو بگویم.
ای غم،ای دوست قدیمی من،سلام بر تو،بیا که دلم به خاطرت می تپد.
ای خدای بزرگ! معنی زندگی را نمی‌فهمم. چیزهایی که برای دیگران لذت بخش است، مرا خسته می‌کند. اصلا دلم از همه چیز سیر شده است. حتی از خوشی و لذت متنفرم. چیزهایی که دیگران به دنبال آن می‌دوند، من از آن می‌گریزم.
فقط یک فرشته آسمانی است که همیشه بر قلب و جان من سایه می‌افکند. هیچ‌گاه مرا خسته نمی‌کند. فقط یک دوست قدیمی است که از اول عمر با او آشنا شده‌ام و هنوز از مجالست با او لذت می‌برم. فقط یک شربت شیرین، یک نور و یک نغمه دلنواز وجود دارد که برای همیشه مفرح است و آن دوست قدیمی من غم است.
منبع: کتاب "مرگ از من فرار می کند"

شهید کوچه های سرد...

شهید کوچه های سرد و تاریکم ،شهید جاده های دور و بی عابر
پناه چتر های مانده در طوفان، شهید روز های رفته از خاطر

تو از من می گریزی عشقه یا نفرت ؟ تو با من آشنایی دوست یا دشمن ؟
شهید جنگ هر روزی که می بینی، کنار لاله ها بنویس اسم من

چه فرقی می کند، یا من از این طوفان به ساحل می رسم یا موج یا قایق
کنار لاله ها بنویس یک سرباز ،کنار لاله ها بنویس یک عاشق

ببین آغوش اطمینان و آرامشف ببین دیواره تن پوش تو جان من
ببین فانوس دنیای تو روشن شد به یاد چشم های مهربان من

کنار لاله ها بنویس اسمی که پناه خواب آرام پرستوهاست
شهید بی پناهی های آدم ها، شهید برکه ی آرامش کوه هاست

امید راه های رفته تا امروز، شهید کوچه های ساکت و سردم
پر و بالی از این پرواز می گیرم، به جای دست و بازویی که گم کردم

تقدیم به نسل پاک



امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی


تو فرزند کدام نسل پاکی؟
تو از کدامین دشت روییده ای قاصدک!؟
چه کسی سینه دریاییت را پاره پاره کرده؟
کدام دست ناپاک خون پاک تو را ریخته؟
به کجا سفر می کنی؟
دور از خانه و شهر خویش؟!
دور از دستهای پینه بسته پدر و قلب شکسته مادر!؟
.
.
.
سبز و آباد باد! آن خاکی که سینه اش را آرامگاه پیکر پاک تو کرده
و خوش بر آن آسمانی که سایه بان آن خاک شده!
.
و ما باز هم شرمنده ایم